Monday, June 22, 2009

آخرین روز مدرسه

فردا آخرین روز مدرسه است (23/06/2009).
جمعه میریم ایران برای یک ماه , به نازنین خیلی خوش خواهد گذشت.
از الان برای سال تحصیلی بعد کلی سوال داره , اما خودمون هم هیچی نمیدونیم, ثبت نام مدرسه شوئفات کنسل کردیم , دنبال مدرسه توی تورنتو هستیم از طریق خاله منیره . توکل به خدا

Thanks To Ms. Younes

22/06/2009



To: Ms. Younes

We would like to thank you for teaching Nazanin really well.
She learned good manners, skills and knowledge from you.
Thank you for being such a great teacher.
Nazanin will remember you always.

Thanks & Best regards



Nazanin Hosseini (KG2-A) parents

Saturday, May 16, 2009

Music Concert

16 May,2009
از یک ماه پیش نامه دادن و تاریخ کنسرت امسال و اعلام کردن, صبح ساعت 8 که نازنین بیدارشد گفت مامان حاضر بشیم که بریم ,ساعت دعوت و بردن بچه ها به کلاس ها ساعت 1 بود که ما سرساعت اونجا بودیم, نازنین تاجش رو گرفت و نشست , براشون کپی گذاشته بودن که رنگ کنن و مشغول باشن تا نوبتشون بشه که بیان روی سن.
تقریبا 5/2ساعت باید صبر میکردیم که نوبت کلاس نازنین بشه . میس یونس معلم نازنین ساعت 2 اومد , با بچه ها و مادرپدرها عکس گرفت بعضی از بچه ها که عمه یا خاله یا پدربزرگ و مادربزرگشون هم اومده بودن , جالبتر از همه مادرهایی که با نوزاد اومده بودن .
نازنین بعد از صبحانه چیزی نخورده بود , گفت مامان پیتزا میخوام , رفتم کافیتریا آخرین تکه پیتزا رو من گرفتم .

Alice the camel
if your happy
wigly woo



امروز برای اولین بار معلم نازنین رو میدیدم ولی همیشه باهاش در تماس تلفنی بودم , معلمش یک چیز جالب گفت اینکه نازنین خیلی حساس و دائما تو کلاس به بهانه ای گریه میکنه یا برای جلب توجه میره پیش نرس تا حالا این مورد رو هیچ کس نگفته بود و هیچ وقت گزارشی نبود غیر از اینکه بعضی وقتها برای یک هفته پشت سرهم نازنین نرس نوت میاره!!! (پیگیری میکنم)

Tuesday, May 12, 2009

شنا

چند وقتی بود که نازنین اصرار میکرد بریم شنا , اول هوا سرد بود و استخر رفتن صفائی نداشت,از دو هفته گذشته به نازنین قول دادم که شنبه میبرمش استخر خاله پریسا , روز شماری معکوس شروع شده بود و هر روز نازنین میگفت مامان امروز نه فردا نه بعد از فردا میریم استخر , شنبه صبح ساعت 7 بیدار شد که بریم گفتم مامان الان هنوز استخر کسی نیومده شما بخواب وقتش که شد بیدارت میکنم ساعت 5/10 بیدارش کردم که وسایل اماده بود و نازنین مثل فنر از جا پرید .

خیلی خوشحال بود چون به چیزی که میخواست رسیده بود , دوست ندیده وبلاگی فرین و مامانش هم اونجا بودن, خوش گذشت .
بعد از شنا رفتیم ناهار , نازنین خوب غذا خورد گرچه که همش میگفت مامان خیلی خیلی خیلی خیلی تند!

****
از اول هفته نازنین درمورد shadow teacher شدن حرف میزد و اینکه نوبت اون هم میشه , تا اینکه امروز اومد و گفت که مامان شدوتیچر شدم ولی خیلی کم بود و تعریف کرد که چیکار کرده, برای من جالب بود که به چه قشنگی به بچه مسئولیت رو یاد میدن و اینکه براش چقدر شیرین و خواستنی میشه بر عکس مبصرهای ما!
***

Saturday, May 02, 2009

گزارش هفتگی

شنبه گذشته دبی مول children festival بود , ساعت 6 اونجا بودیم , تمام مسیر مول را نشونه گذاری کرده بودن به سمت مرکز فستیوال, عده زیادی دور هم جمع شده بودن و فیلم میدیدن , آخرهای فیلم ایس ایج بود , فیلم بعدی ماداگاسکار بود , بین دو فیلم هم رفتیم خرید کردیم و برگشتیم , ملک دوست نازنین هم با خانواده اش اونجا بود راستش نازنین اینقدر که اونجا بازی کرد فیلم ندید ولی خیلی خوشحال بود وقت خواب نازنین نزدیک شده بود ولی نازنین دوست نداشت که بریم خونه , بعضی بچه ها صورتهاشون نقاشی کرده بودن, نازنین هم اصرار میکرد که مامان بریم من هم صورتمو نقاشی کنم, گفتم صورت نه ولی اگه دوست داری دست مشکلی نیست , تا رفتیم نازنین گفت میخوام صورتو دستم هر دو با هم که بالاخره هم نقاشی کرد.



نازنین خیلی خسته شده بود ولی دوست داشت هنوز بمونیم, ساعت 8 و نیم خونه بودیم و نازنین راحت خوابید, اما فرشته ها نقاشی صورتش و پاک کردن ولی نقش دستش مونده بود که به دوستاش نشون بده.

*****

این روزها نازنین با خودش کتاب میبره که توی سرویس رفت و برگشت بخونه , البته این در پی یک اتفاق بود که به این صورت حل شد , حالا بچه ها تو سرویس برگشت راحت میخوابن و نازنین هم کتاب میخونه تا خوابش ببره!

****

نازنین کتاب خوندن و دوست داره ولی اینجا باید کتاب خرید چون منابع کافی نیست , هرچند که مدرسه برای کتاب خوانی تشویق میکنه و کتاب میده برای خوندن ولی باز هم کمه , در عرض یک روز 4 تا کتاب جدید هر کدوم 2بار خونده .

***

وقتی بچه بودم یادم میاد که بابابزرگم یک چرتکه داشت روزها وسیله بازی من بود و شبها وسیله حساب و کتاب بابابزرگم .
مدتها بود که دنبال چرتکه بودم برای نازنین تا اینکه چند وقت پیش توی تویزاراس کیفیتی که میخواستم و پیدا کردم, وسیله این روزهای نازنین برای بازی و حساب کردن شده این چرتکه.
کارهای که باهاش میکنه جمع و تفریق و بعضی وقتها هم شکل حروف الفبا رو باهاش درست میکنه (دست چینی ها درد نکنه)

Wednesday, April 15, 2009

چیزهای خوب خوب




نازنین این آقا رو دوست داره به خاطر برنامه های قشنگی که داره , برنامه اش چیه , شکلات , بازی با شکلات و نازنین حال میکنه .

چیزی که این روزها یاد گرفته اینه که مامان chocolate piping bag میخوام مثل جک تورس شکلات بریزی توی پایپینگ بگ که من ازش بخورم , بعضی وقتها هم ماست چکیده میریزم که تنوع بشه به جای میلک چاکلت.

رکورد 10 سال پیش رو شکستم (54.7(.
****
بابازنگ زده ,میگه بده با نازنین صحبت کنم , تلفن و میبرم براش و میگم باباجون میخواد صحبت کنه , میگه : من الان مشغولم دارم بوت (قایق کاغذی) درست میکنم بعدا باهاش صحبت میکنم .
***

Sunday, April 12, 2009






چند روز پیش دندونهای نازنین چک کردم دیدم که دوتا از دندونهای پائین یک نقطه سیاه روش داره , اولش فکر کردم شاید شکلات خورده و مونده روی دندونش بهش گفتم برو دندوناتو مسواک بزن و بیا , دوید مسواک زد و برگشت دوباره چک کردم دیدم که واقعا سیاه شده, امروز بردمش پیش دکتر قصاب! گفتم میشه دندوناشو ببینین چیکار میشه کرد براش , گفت سوراخ شده باید بتراشیم ببینیم عمقش چقدر تا ببینیم چیکار میشه کرد.


از اون روز که به نازنین گفتم مامان دندونات سیاه شده روزی 2-3 بار مسواک میزنه , شکلات رو هم کمی کمتر کرده , دیروز که با رفته بودیم خرید نازنین بدو رفت m&m برداشت و گذاشت تو خریدها, بهش گفتم مامان جان تو قول دادی که شکلات کمتر بخوری , بلافاصله برگردوند سرجاش و گفت : مامان خدا رو شکر که بهم گفتی


*****


نازنین از 2 اپریل تعطیل بود و فردا اولین روز مدرسه است بعد از 10 روز تعطیلی


هر شب یاد آوری میکرد که مامان فردا که نمیرم مدرسه میخوام دیر بخوابم.


****


بابائی 7م رفت ایران و ما تنهائیم


دیروز نارنین رفت قسمت بازیهای IKEA برای بازی و دوتا دوست اونجا پیدا کرده بود و خوشحال بود.

دبی مال

تاج سوپراستار

Sunday, March 29, 2009

مهمونی تولد

دیباجون مهمون کوچولوی نازنین
تولدت مبارک


آقا عماد مهمون نازنین

Friday, March 27, 2009

تولدت مبارک


9:20 دقیقه 5 سال پیش 7 فروردین یک فرشته به دنیا اومد.
شد نازنین
شد وسعت آرزوی ما
شد میوه دل ما
شد هلوی بابا
شد رفیق و همدم مامانی
شد بهترین لحظه ها
شد بهترین و مهمترین ما
شد عشق ,شد امید,شد آینده,شد همه چیز ما
یعنی میشه به چه زبونی و چطوری شکر این نازنین گفت

عزیز دلمون, نازنین تولدت مبارک


*******
من همینطور که دارم نازنین میبوسم میگم: خدایا شکرت که نازنین به ما دادی
نازنین میگه: خدایا شکرت که منو به مامان و بابا دادی

Saturday, March 07, 2009

شوهر

امشب رفته بودیم جائی دیدنی , دخترهای خانواده نازنین و دست انداخته بودن که میخواهی برادر ما شوهرت بشه ؟
نازنین هم بدون رودربایستی گفت : ما یک شوهر خوب داریم ولی اینجا نیست جمعه میاد اسمش هم حمید دیگه هم شوهر نمیخوایم
همه از خنده به خودشون میپیچیدن که ما از خودت خواستگاری کردیم نه از مامانت